بنام خداوندی که داشتن او جبران تمام نداشته های من است
ملـــــــــکا ذکـر تو گویم تو که پاکی و خـــدایی نـروم جز به همـان ره کــه تو ام راهنمایــــی هــمه درگاه تو جویم همـــــه از فضــل تو پویم همـــه توحید تو گویــــم که به توحید سزایی تو حـــکیمی تو عــظیمی تو کریمی تو رحیمی تو نماینده ی فضلـــــــــــــی تو سزاوار ثنائی همه عــــــــزی و جلالی همه علمی و یقینی همــه نوری و سروری همه جودی و سخائی همـــــه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی همـه بیشی تو بکاهــی همه کمی تو فزایی لب و دنـــدان سنـــائی هــمه توحــید تــو گـوید مـــگر از آتــش دوزخ بــودش روی رهـــائـــی حکیم سنایی آرشیو مطالب وبلاگ: با سلام خدمت شما دوستان عزیز امیدوارم حال احوال خوب باشه و زندگی بر وفق مراد و دل سرشار از یاد خدا با فرا رسیدن ایام (نیک و خجسته !!!) ی امتحانات موقتا فعالیت وبلاگ تعطیل
میشود روزگارتان شاد یا حق
عاشقانه هایم را در پیشگاهت به خاک می مالم
و چه خوش انصاف "تا" میکنی
با دستان خالی ام
و گران میخری
وجود بی بهایم را...
آدم های
ساده را دوست دارم همان
ها که بدی هیچ کس را باور ندارند... همان
ها که برای همه لبخند دارند... همان
ها که همیشه هستند ، برای همه هستند آدم های
ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی، ساعت ها تماشا
کرد چون
عمرشان کوتاه است بس که
هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می
کند یا زمینشان می زند یا درس
ساده نبودن را بهشان می دهد آدم
های ساده را دوست دارم چون بوی ناب "انسان
بودن" می دهند چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.
الهی، با خاطری خسته از اغیار، و به فضل تو امیدوار، عجب از آدمی، که نشانههایت را میبیند و انکارت میکند ؛ پدر دستشو گذاشت رو شونه پسرشو ازش پرسید:
خستگی را تو بخاطر مسپار که افق نزدیک است... و خـــدایـــی بـــیــــدار کــه تــو را مــیـبـیـند... و به عشق تو همه حادثه ها میچیند کــه بـه یادش باشی... و بدانی که همه بخشش اوست و همینش کافیست...
زندگی یک ارزوی دور نیست زندگی یک جست و جوی کور نیست زیستن در پیله ی پروانه چیست؟! زندگی کن زندگی افسانه نیست. گوش کن...!! دریا صدایت میزند! هر چه نا پیدا صدایت می زند! جنگل خاموش میداند تورا. با صدایی سبز می خواند تورا. زیر باران آتشی در جان توست. قمری تنها پی دستان توست. پیله ی پروانه از دنیا جداست... زندگی یک مقصد بی انتهاست هیچ جایی انتهای راه نیست! این تمامش ماجرای زندگیست...
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه ! آخرین امتحانت رو پاس کنی توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمیکردی پول پیدا کنی برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!! بدون دلیل بخندی بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف میکنه از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی دوستای جدید پیدا کنی کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره یادت بیاد که دوستات چه کارهای خنده داری کردند و بخندی و بخندی و ... باز هم بخندی اینها بهترین لحظههای زندگی هستن قدرشون روبدونیم زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد مشاهده ی مطلب کامل



بقیه
قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است
به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.
دو
قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از
گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش
بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره
یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش
برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با
تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها
فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه
بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:
مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.
دست از غیر تو شسته و در انتظار رحمتت نشسته ام.
بدهی کریمی، ندهی حکیمی،
بخوانی شاکرم، برانی صابرم.
الهی احوالم چنان است که می دانی و اعمالم چنین است که می بینی
نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز
یا ارحم الرحمین
در سال نو برای
دوستانم که بهترین هستند، بهترین ها را مقرر فرما


پسر گفت: من!
پدر با کمی دل شکستگی دوباره پرسید:
تو قوی تری یا من؟
پسر گفت من !
پدر با دلی گرفته به یاد همه زحمت هایی که کشیده بود ...
دستش رو از شونه پسر برداشتو دو قدم دور تر رفت
دوباره پرسید تو قوی تری یا من ؟
پسر گفت شما !!!
پدر گفت : چرا نظرت عوض شد ؟؟
پسر جواب داد :
وقتی دستت پشتم بود فکر میکردم دنیا پشتمه



ادامه مطلب
| Design By : Night Melody |


